بقالی زنی را دوست میداشت. به کنیز خود پیغام داد که برو به خاتون بگو من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و میسازم و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود و دیشب چنان بودم و امروز چنین بر من گذشت.
قصه های دراز گفت و کنیز را راهی کرد.
کنیزک نزد خاتون رفت و گفت: بقال سلام رساند و گفت که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.
خاتون گفت: به همین سردی؟
کنیزک گفت: او سخن دراز گفت ولی مقصود این بود, اصل مقصود است و باقی دردسر است....
فیه مافیه مولانا
برچسب: پیغام تولد,پیغام 403 forbidden,پیام تسلیت,پیام تبریک تولد,پیام نور,پیام صادقیان,پیامک عاشقانه,پیامک تولد,پیام نور گلستان,پیام های عاشقانه,
نویسنده: طاها رضایی