خياطی بود كه بقول معروف دستش کج بود و از پارچه های مردم میدزدید. شبی در عالم خواب ديد كه مُرده و جلو تابوتش علمهایی پارچه ای با رنگهای مختلف در حركت است و به او میگويند:اين علمها از پارچههايی است كه از مردم دزديدی. بعد از تقلا و پيچ و تاب زياد از خواب بيدار شد و پشيمان از كردههای گذشته با خودش عهد كرد كه ديگر دزدی نكند. صبح وقتی به دكان رفت به شاگردش سپرد كه: «هر وقت خواستم از پارچه مردم بدزدم تو بگو اوستا علم؛ علم. چند روز گذشت و روزی مشتری پارچه زربفت بسیار گرانبهائی نزد خیاط آورد. خياط كه چشمش به پارچه زری گرانقيمت افتاد عهدی كه با خود كرده بود فراموش کرد و قيچی را برداشت تا يك تكه از آن را ببرد و برای خودش بردارد.
شاگرد كه اوستا را میپاييد گفت: اوستا علم؛ علم. استاد اعتنايی به حرف او نكرد. شاگرد اين دفعه با فرياد گفت: اوستا، علم علم...
خياط از فرياد شاگرد اوقاتش تلخ شد و داد زد:
چه خبرته؛ علم علم و درد ورم ـ زری كه نبود توی علم...!!
برچسب: خیاطی,خیاط,خیاط به انگلیسی,خیاطی بدون الگو,خیاطه دمبل,خیاط باشی,خیاطی تبیان,خیاطی خانم عمرانی,خیاطی آسان بدون الگو,خیاطی با الگو,
نویسنده: طاها رضایی
تاريخ: سه
شنبه
16 شهريور
1395 ساعت: 23:14