میگویند نصوح مردى بدون ريش و سبیل؛ همانند زنان بود. دو پستان تقریبا برجسته داشت و در يكى از حمامهاى زنانه كارگرى میكرد. او دلاك حمام زنانه بود. به اندازه اى چابك بود و مهارت داشت كه همه زنها میخواستند او بدن آنها را كيسه بكشد.
روزی دختر حاکم به حمام رفت و از او خواست که وی را بشوید. وقتى كار نظافت تمام شد، دست بر قضا انگشتر گرانبهایش گم شد و بسیار در غضب شد و به خدمتكارانش فرمان داد هر کسی در حمام هست را بگردند، تا آن گوهر پيدا شود.
خدمتکاران زنان را يكى بعد از ديگرى گشتند، نوبت به نصوح رسيد و نصوح فرار کرد و خود را خزینه حمام پنهان كرد.
خدمتکاران وارد خزینه وارد شدند. فهميد الان است كه رسوا شود، دست حاجت به درگاه الهى دراز نمود و از او خواست كه اگر از اين رسوايى نجاتش دهد توبه کند و دیگر دلاک زنان نباشد.
ناگهان از بيرون حمّام آوازى بلند شد که انگشتر پيدا شد. پس از او دست كشيدند و نصوح خسته و نالان شكر الهى را بجاى آورد و از حمام بیرون رفت و هر اندازه مالى را كه كسب كرده بود بين فقرا تقسيم كرد. سپس از شهر خارج شد و در كوهى سكونت نمود و به عبادت خدا مشغول شد.
شبى در خواب دید کسى به او مىگوید: اى نصوح چگونه توبه کردهاى حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.
وقتی از خواب بیدار شد با خود قرار گذاشت که سنگهاى سنگین حمل کند و به این ترتیب گوشتهاى حرام تنش را آب کند.
در یکى از روزها که مشغول ریاضت بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا مىکرد. به فکر رفت که این میش از کجا آمده و از آن کیست؟
تا عاقبت با خود اندیشید که باید از آن نگهدارى کند تا صاحبش پیدا شود. لذا آن میش را گرفت و از همان گیاهانی که خود مىخورد، به آن حیوان نیز مىداد.
بعد از مدتی میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر وعواید آن بهرهمند مىشد تا سرانجام کاروانى راه گم کرده که مردمش از تشنگى مشرف به موت بودند گذرشان به آنجا افتاد.
وقتی نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.
وى راهى نزدیک را به آنها نشان داد و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعهاى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهر کوچکی بنا کرد. کم کم اشخاصی به آنجا آمده و رحل اقامت افکندند و نصوح بر آنها به عدل و داد حکومت نمود و مردم به چشم بزرگى به او مىنگریستند.
رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر همان دختر بود و مشتاق دیدارش شده، دستور داد تا وى را به دربار دعوت کنند.
وقتی دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد پادشاه عذر خواست.
مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب کرد و گفت حال که او حاضر نیست ما مىرویم که او و شهر او را ببینیم.
پس پادشاه با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد. همین که به آن محل رسید عمرش به سر آمد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. نصوح با درباریان او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.
وقتی نصوح به پادشاهى رسید، بساط عدالت را گسترانید و با دخترش ازدواج کرد.
وقتی شب عروسى رسید، ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل میش من گم شد و اکنون آن را نزد تو یافتهام، مالم را به من رد کن.
نصوح گفت آری همینگونه است. دستور داد تا میش را به او رد کنند. آن شخص گفت چون میش مرا نگهبانى کردهاى هرچه از منافع آن استفاده کردهاى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.
نصوح دستور داد تا تمام اموال را با او نصف کنند.
آن شخص گفت: بدان اى نصوح، من شبان نیستم و براى آزمایش تو آمدهام. تمام این ملک و نعمت، اجر توبه راستین و صادقانهات بود که بر تو حلال و گوارا باد و از نظر غایب شد....
برچسب: توبه نصوح,توبه نصوح چیست,توبه نصوح محسن مخملباف,توبه نصوح در قرآن,توبة نصوحة,توبة نصوحا,توبه نصوحه لله,توبه نصوح مخملباف,توبه نصوح چيست,توبه نصوح مثنوی معنوی,
نویسنده: طاها رضایی